تبلیغات
دل نوشته های امیر علی خان
دل نوشته های امیر علی خان



> >

یک تکه گوشت( داستان کوتاه)

مش حسین گوشتی را که خریده بود،توی یک کیسه ی پلاستیکی گذاشته بود و کیسه در دست،خم کوچه را گذشت از در خانه ای که باز بود،وارد حیاط شد،

 

از کنار حوض وسط خانه گذشت و وارد دهلیز حانه شد و رفت به طرف مطبخ و کیسه توی دستش راداد به خانوم کوچیک و با نگاهش به زنش فهماند که خیلی گرسنه است و مش حسین طوری می نمود که چندین شبانه روز را با گرسنگی پشت سر گذاشته است. مش حسین با رنگ پریدگی حاصل از گرسنگی و اضطراب و دلهره ای از یک موضوع نا معلوم وارد اتاق شد و به انتظار نشست. خانوم کوچیک می دونست که هر غذایی که با گوشت بخواهد درست کند، اول از همه باید گوشت را آب پز بکند برای همین بود که گوشتی را که چند تکه بود در قابلمه ی نسوز پر آب گذاشت و زیر اجاق را روشن کرد و رفت به طرف اتاق و نشست پای آینه.

خانوم کوچیک که مو های های لایت بور و ابرو های کمانی و سایه چشم و رژ براق و خط لب قهوه ای داشت ، که بیشتر شبیه عروسک خیمه شب بازی بود .پنجاه و اندی سال بود که در این دنیا زنده بود و زندگی می کرد. بعد از چند ساعتی انتظار رفت پای قابلمه و وقتی در قابلمه را برداشت،گوشت های قرمز و خونی را که گویی همین الان از بدن حیوان بریده باشند بر روی آب شنا می کردند ،دید.ولی در کمال تعجب آب به جوش آمده بود و بی توجه به گرسنگی مش حسین زمان را از سر گرفت و برگشت پای آینه و به انتظار نشست . آن روز به شب رسید و پس از ساعت ها انتظار و تحمل گرسنگی مش حسین، گوشت نپخت.

روز دوم مش حسین با گرسنگی بیش از پیش از خانه بیرون رفت و همچنان امید هایش را برای خوردن غذا زنده نگه داشت.خانوم کوچیک از صبح زود گوشت را دوباره در قابلمه ای دیگر گذاشت و این بار نمک و ادویه به آن اضافه کرد و زیر اجاق را روشن کرد و باز برگشت و جلوی آینه به انتظار نشست . وقت ناهار که مش حسین برگشت ،باز گوشت نپخته بود  و خام تر از همیشه روی آب شنا می کرد و خانوم کوچیک تنها کاری که کرد،زیر اجاق را زیاد کرد و باز جلوی آینه به انتظار نشست .و مش حسین با حیرت تمام با گرسنگی که چندین روز و یا شاید چندین ماه و چندین سال!!!تحمل می کرد هنوز از پا در نیامده بود و ذره ای شکوفه های امید وجودش آسیب ندیده بودند .

 و روز دوم هم شب آغاز شد و یک روز تمام به روزهای سخت مش حسین در خاطرش اضافه شد.روز سوم که مش حسین از خانه بیرون رفت ،خانوم کوچیک به دنبال قابلمه رفت تا زیر آن را روشن کند و به انتظار پختن آن بنشیند. ولی وقتی در قابلمه را برداشت ،گوشت داخل قابلمه چهره ای دیگر به خود گرفته بود و لی با این حال باز خام بود و به خاطر اینکه دو روز جوشیده بود و دو شب در مطبخ مانده ،فاسد شده بود و چند تا کرم کوچک روی آن وول می خوردند . و خانوم کوچیک بی اعتنا به این قضیه امروز بر این مصمم بود که این گوشت را بپزد و غذای خوشمزه و قابلی را جلوی مش حسین ،همسرش بگذارد.


یکشنبه 29 بهمن 1391 توسط كمال نجفی | نظرات ()




mersad_a_v@yahoo.com

دانشگاه
همینطوری

دعوت
محرم
در خواست پوزش
عدالت
نژاد پرست نباشیم
روزه
بیچاره خدا
تئاتر
نوروز
ادامه ی اشتباهات من!
حتما من اشتباه میکردم
آنچه دیدم من
روز دانشجو
شعر امیرعلی
یرای ایرانی آباد

دی 1395
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392

امیرعلی خان
كمال نجفی

نسیم سبز
ورزش و زندگی
من و خدا
نسیم سحر
کوچه امید
sama
نازنین
به عشق دلم همیشه ولم
بفرمایید وبلاگ
نوشته هایی از دل
پروکسیما
برای من و عزیزم تنها
عشق واقعی
رویای خیس
سما
تغییری باش که در جهان میخواهی
شبکه اجتماعی گروه ریاضی دانشگاه آذربایجان
english cottage
هنوزم نفسمی
رها
آهسته وارد شوید...
وستا
دخترک تنها
عشق و محبت
تلنگری بر روح
روزهای تنهایی
عطر باران
hiiiiiiiiiichiiiiiiiiiiiii
کلبه تنهایی من
یه جوون مثل علی اکبر
کتابدار جوان
ماه... ستاره ، مریخ و ما

بزرگترین مرجع دانلود دانشجویان
***وبلاگ تفریحی آبشار***

ازاین به بعد فقط مطالب انتقادی نوشته خواهد شد .آیا با ادامه کار این وبلاگ موافقید؟



بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد